اسلاید شو

  • 3293.jpgیک دلال پوست گوسفند رفته بود خواستگاری، پرسیدند شغل شما چیه؟ گفت؛ متخصص «دامپیوتر» هستم! پرسیدند؛ سخت‌افزار یا نرم‌افزار؟ گفت؛ هیچکدام پشم‌افزار!

  • 3294.jpg متر نکردم، ولی به این نتیجه رسیدم که واقعا زمین گرد است. قبل از ما هم مرحوم خلدآشیان، گالیله عزیز به این نتیجه محکم رسیده بود و روز روشن اعلامش کرد؛ منتهی نه که هنوز اروپایی‌ها مثل امروز پیشرفت نکرده بودند و گاهی عقلشان پاره‌سنگ برمی‌داشت،

  • 3295.jpgیک سارق را برای انتقال به زندان در اختیار ماموری گذاشته بودند. در بین راه سارق از مامور پرسید؛ کبریت داری؟ مامور گفت؛ نه! و سارق گفت؛ پس دستبندم را باز کن از بقالی کبریت بخرم! و رفت که رفت.

  • 3296.jpgقاضی به یک جیب‌بر گفت؛ خجالت نمی‌کشی که دستت را توی جیب این آقا کرده‌ای؟ دزد گفت؛ قربان! تصور کردم که جیب خودم است! قاضی پرسید؛ پس چرا پول‌ها را درآوردی؟ و جیب‌بر جواب داد؛ یعنی می‌فرمائید اختیار جیب خودم را هم ندارم؟!

  • 3297.jpgاخیراً یکی از بانک‌های کشور ــ که نخواستیم نامش در سطح ملی فاش شود ــ در عمل، ما را متوجه اختراع یک سیستم نوین بانکی در کنار دستگاه‌های خودپرداز کرد که به نظر مبارک ما می‌توان نام «خودبرداشت» را بر آن نهاد، تا نظر تخصصی عزیزان فرهنگستان زبان و ادب فارسی چه باشد.

  • 3298.jpgگزارشگر تلویزیون از رهگذری پرسید؛ آقا این خیابان کجا می‌رود؟ رهگذر گفت؛ با سلام خدمت رئیس صدا و سیما و مسئول شبکه و همه فیلمبرداران و صدابرداران و خبرنگاران صدا و سیما، بنده 40 سال است ساکن این خیابان هستم و تا حالا ندیده‌ام که جایی برود!

  • 3299.jpgیارو با سرعت از چراغ‌قرمز رد شد و یک عابر را زیر گرفت و کشت، افسر راهنمایی بهش گفت؛ چراغ قرمز به این بزرگی را ندیدی؟ و یارو گفت؛ چراغ را دیدم ولی شما را ندیدم!

  • 3281.jpgبعد تصمیم نهایی، دبه در می آورد / با کمال بی حیایی، دبه در می آورد / دلبر ما هم شبیه «موگُرینی» مدتی است / بعد کلی دلربایی دبه در می آورد / ما که جای خود، شنیدم واسه‌ی حافظ هنوز / دلبر فرخ لقایی دبه در می آورد

  • 3280.jpgمعلم به دانش‌آموزی گفت؛ فعل نشستن را صرف کن. دانش‌آموز گفت؛ من بنشینم، تو بنشینی، او بنشیند، شما بنشینید و ما بنشینیم... معلم پرسید پس آنها بنشینند چی شد؟ و دانش‌آموز جواب داد؛ آقا اجازه! دیگه جا نیست که آنها هم بنشینند!

  • 3276.jpgگاه و بی گاه، می شود خندید / داخل چاه، می شود خندید! / از کلام « فروید » فهمیدم / ناخودآگاه می شود خندید / « رهن کامل، اجاره، یکخوابه » / توی بنگاه می شود خندید!

 

  • 874.jpg
    1ـ اولین روز، تخته گاز نرو
    از قدیم گفته‌اند: رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود. اگر عزم جزم کرده‌اید که از امروز کالری کم کنید، همین عزم تنها برای شما کافی است. با خود بگویید: من دوست دارم از امروز 500 کالری کمتر مصرف کنم. همه چیز خودبخود حل می‌شود. ما چند سال است مشکلات را با گفتاردرمانی شکلات کرده‌ایم.

  • 2216.jpgدر ایـن ایّـــامِ داغِ آفــــــتـابـــی! / دلـــم کرده هــوای « مـوجِ آبـــی » / چه حالی می دهد شــــب در اتاقی / کــه دارد کــولــرِ گـازی بــــخوابی / شــدم خستـــه ز شعــرِ طنز گفتن / نــدارم حس و حالِ ســوژه یــابـی

به سایت دروپال فارسی خوش آمدید!

لطفا برای کار با وب سایت مراحل زیر را دنبال کنید:

  1. برای پیکربندی وب سایت، بر روی بخش مدیریت کلیک کنید. در بخش سفارشی سازی شما می توانید وب سایت خود را پیکربندی کنید.
  2. برای اضافه نمودن امکانات جدید می توانید در بخش افزونه ها امکانات مورد نظر را فعال یا غیر فعال نمائید.
  3. برای سفارشی سازی قالب می توانید به بخش قالب ها مراجعه نموده یا از بخش قالب های فارسی قالب مورد نظر خود را دریافت نمایید.
  4. برای ارسال محتوا شما می توانید با استفاده از صفحه ایجاد محتوا, محتوای جدیدی را ایجاد کنید. این پیام در صورتی که یک محتوا در صفحه اول قرار گیرد, دیگر نمایش داه نمی شود.

برای دریافت اطلاعات بیشتر می توانید به بخش مقالات و آموزش ها در وب سایت رسمی پشتیبانی دروپال فارسی مراجعه نمائید.

 

3055.jpgراهزنان برای غارت به قلعه‌ای حمله کرده بودند. محافظ قلعه با پاره‌سنگ بر فرق سر رئیس راهزنان کوبید و او را نقش زمین کرد. رئیس راهزنان در حالی که به نفس‌نفس افتاده و در حال جان دادن بود گفت؛ تعجب می‌کنم که با وجود سپر به این بزرگی که در دست دارم، چرا پاره‌سنگ را وسط ملاجم کوبیده‌اند؟!

3054.jpgیارو به دکتر می‌گفت؛ مهر و محبت فلانی در خون من جای گرفته و در تمام رگ‌های من جاری است. دکتر بعد از آزمایش خون او گفت؛ متأسفانه شما انگل دارید!

3053.jpgیارو عادت داشت به پسرش سرکوفت ناپلئون را بزند و هردفعه به او می‌گفت؛ ای بی‌عرضه! ناپلئون اندازه تو که بود فرمانده لشکر بود! اندازه تو که بود فلان جا را فتح کرده بود! اندازه تو که بود... پسرش با عصبانیت گفت؛ باباجون! همین ناپلئون اندازه تو که بود، امپراطور فرانسه بود نه مثل تو دلارفروش کنار خیابون!!

3051.jpgخبرنگاری در ستون اخبار روزنامه نوشته بود؛ «شخصی که نمی‌خواست نامش فاش شود، اظهارنظری کرد که با انتشار آن موافق نبود»!

3050.jpgیارو رفته بود الاغش رو بفروشه، چند لحظه خوابش برد. وقتی بیدار شد، دید افسار الاغ به گردن خودشه و الاغ وایستاده و داره پول می‌شمره!

3048.jpgشخصی از یک مغازه‌دار آدرس پرسید و مغازه‌دار که حوصله آدرس دادن نداشت گفت؛ خیلی دیر شده، برگرد، دیگه نمی‌رسی!

3047.jpgیارو به رفیقش که با هم زندگی می‌کردند گفت برو برای ناهار سیب‌زمینی بخر و رفیقش هنگام عبور از خیابان زیر ماشین رفت و مُرد. وقتی به یارو خبر دادند و پرسیدند حالا چه خواهی کرد؟ گفت؛ چه دارم بکنم؟! مجبورم برای ناهار ماکارونی بپزم!

3044.jpgشخصی رفت دندانپزشکی و گفت؛ آقای دکتر، این دندونم کج در اومده، دکتر پرسید؛ میخوای بکشم؟ گفت؛ پَ‌نه‌پَ اومدم یک کم نصیحتش کنی شاید به راه راست هدایت بشه!

3041.jpgکارمندی که خیلی خرابکاری می‌کرد به رئیس شرکت گفت؛ من دلم می‌خواهد که خورشید شرکت شما باشم! و رئیس گفت؛ پس لطفاً 130 میلیون کیلومتر از من دور شو!

3040.jpgیارو می‌گفت؛ جلال آل احمد فقط یک کتاب دارد به نام «هملت». به او گفتند؛ ولی هملت، اثر شکسپیر است و طرف گفت؛ دیگه بدتر! پس این یک کتاب جلال آل احمد را هم شکسپیر برای او نوشته است!

823.jpgپسندیده آخرین دختر خانواده ای است که می خواهند او را به خانه بخت بفرستند جهار خواهر دیگر همراه شوهر هاو بچه هایشان وارد خانه باغی بزرگ میشوند تا ماجرا فیلم شروع شود.

807.jpgتلویزیون تعریف پیچیده ای یافته است و حضور برنامه های ماهواره ای و پیدایش عصر تلویزیون جهانی نیز بر این پیچیدگی افزوده است تا جایی که تلویزیون را همراهی ناگزیر و عضوی از خانواده های جامعه مدرن می نامند در حالیکه صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران حدود 110 شبکه رادیویی و تلویزیونی دارد.

785.jpgمجموعه ای از آن جهان معنوی که بوسیله متن معنویت آغاز شده که در عالم غیب ریشه دارد مثل روش وحی و روش ارتباط خدا با بنده که توسط رسولان خدا صورت گرفته است و یا توسط بندگان برگزیده بشری( مثل مکاتب و معابد دستساز بشر مثل کنفوسیوس ، بودیسم )که فرقه های دستساز بشر اند که مجموعه ای از فکر های برگزیده بشری است .

791.jpgدر پي سؤالات فراواني که دربارة عملکرد هنر سينما مطرح مي‏شود، مي‏توان با يک جمله محوري پاسخ داد که سينما، عرصه‏اي است که مي‏تواند هنر را به صورت غيرمستقيم به بيننده القا کند تا بيننده، ناخودآگاه، پذيراي آن شود.

790.jpgدر ميان بعضي نوانديشان اين تفکر رواج يافته که پاي‌بندي بر اصول ارزشي ديني باعث شده که سينماي ايران نتواند آن گونه که بايد، رشد کند و اين به خاطر آن است که ساحت هنر را فراتر از ساحت اخلاق مي‏دانند و با شعار هنر براي هنر، خود را از اين مواجهه دور مي‏کنند؛

789.jpgداستان اين فيلم داراي چند شخصيت و بازي‌گر محوري مي‏باشد. کارمنداني از CIA در مصر قرار دارند که با همکاري نيروهاي داخلي به دنبال گروه بمب گذاري به نام الحزيم هستند و در مقابل، نيروهاي مسلمان انتحاري به دنبال کشتن سردسته بازجويي کننده (عباسي فوال) هستند.

751.jpgدرمیان بعضی نواندیشان این تفکر رواج یافته است که پایبندی بر اصول ارزشی دینی باعث شده است که سینمای ایران نتوانسته است آن گونه که باید رشد کند که این هم به خاطر آن است که ساحت هنر را فراتر از ساحت اخلاق می دانند و با شعار هنر برای هنر خود را از این مواجهه دور می کنند.

930.jpgهنر دینی یا ژانر مذهبی اگر قصه ای در فضای حوزه ی علمیه بگذرد،قطعا جز ژانر مذهبی می کنجد، من به آن یک گونه میگویم که در یک کلیسا هم بگذرد یک گونه است.اگر از شخصیت یک روحانی یا یک عارف استفاده کردم احتمالا به گونه ی مذهبی نزدیکتر می شوم.

937.jpgفيلم «لژيون»1 (LEGION) که در سال 2010م. ساخته شد، در مورد خشم خداوند از آدميان است و اين که خداوند، ديگر اميدي براي بهبودي نسل آدم ندارد و پشيمان از خلقت او، فرمان تمام شدن زندگي بشر، يعني رستاخيز را مي‌دهد؛

973.jpgداستان فيلم در فضاي اجتماعي دو خانواده است؛ اولي يک خانوادة نيمه مرفه است. اين خانواده شامل مرد و زن و فرزند و پدر بزرگ پير مي¬باشد. مرد و زن هر دو کار مي‏کنند. مرد کارمند بانک و زن، معلم است. هر دو ماشين دارند. مرد بسيار به پدرش وفادار است. فرزند خانواده که دختري يازده ساله است، معلم خصوصي دارد و پدربزرگ که آلزايمر دارد، يک خدمتکار مخصوص دارد که کارهاي خدماتي او را انجام مي‏دهد.

2846.jpgبچه داری ، بهترین کاره / زن تو استادیوم چی کار داره؟ / زن ضعیفه‌س جاش توی خونه‌س / هر کی ورزش می‌ره دیوونه‌س / زن تو پستوی خونه جاشه / زن تو استادیوم نباس باشه

2845.jpgشنیدم زنها رو از اداره میندازین بیرون / آخ چه خوبه! خوشم اومد دمتون گرم آقایون / تو اداره جای زن نیست آره داش یادت نره / من می‌گم : زن توی آشپزخونه باشه بهتره / زن نباس درس بخونه، گفتم و هیچ کی گوش نکرد / زنی که لیسانس گرفت گوش نمی‌ده به حرف مرد

2844.jpgیکی را که در بند بینی پسر / برایش کمی میوه و گل ببر / یکی را که در بند بینی صبور / به زودی بیفتی به پایش چو مور / یکی را که در بند بینی بخواب / که فردا برآید بلند آفتاب

2842.jpg“دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما”
گفت: بَه بَه واقعاً این جا چه حالی می دهد!
“دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند”
غافل از این که درین شهر اماکن داریم!

2841.jpgمثل تمام عالم خیلی خرابه حالم / عمریه مردگی رو زنده‌ترین مثالم / مونده‌تر از یه یاد و رفته‌تر از مهستی(!) / پاره شده با هستی حلقه‌ی اتصالم / شادیا زود می‌میرن مزه نداده می‌رن / اما میان و می دن تو سینه غصه‌ها لم

2839.jpgباز آمد بوی ماه مدرسه / بوی ایام سیاه مدرسه / یادم آمد ترکه و تنبیه و… آخ / بچه‌های بی‌گناه مدرسه / یادم آمد کوچه‌های تارِ صبح / گریه‌های توی راه مدرسه

2838.jpgچون شوی هم صحبت افراد پیر / خاطراتی باز گویند از ضمیر / گفت روزی این حکایت یک ندیم / در عمل واقع شده گویا قدیم / باغی اندر پشت خانه از انار / خانه ما هم دقیقا یک کنار

2835.jpgهر کس به نوعی بنده را تحریم کرده است! / یکبار هم نـــــــه! بـارها تحریم کرده است! / بیگانه یـــا کــه آشـنـا ، فـرقی ندارد / این یک جدا،آن یک جدا تحریم کرده است! / با یک بهانه ،از سر لج،یا که بی خـود / حالا به جا یـا نابجا تحریم کرده است!

2834.jpgجمعه‌ها کاری به غیر از خوردن دیزی مکن / بی‌خودی اعصاب خود را رنگْ‌ آمیزی مکن / آب را اسراف کردن، واقعاً کار بدی‌ست / صرفه‌جویی کن عزیزم آبروریزی مکن / تُرک شیرازی اگر دل را نمی‌آرد به دست / ناگهان در سر هوای تُرک تبریزی مکن

2830.jpgجیب پر باری ندارد کارگر / غیر غم، یاری ندارد کارگر / می نشیند دور میدان تا غروب / غیر از این کاری ندارد کارگر! / هر چه دارد در اتاقش چیده است / چون که انباری ندارد کارگر

1048.jpgفرشاد به آیدا نگاه کرد و گفت: من دیگه مطمئن هستم، می خوام باهات ازدواج کنم، فردا میام خواستگاریت.
در همین لحظه صدای وزیدن باد به گوش رسید، شمع خاموش شد، آیدا سفیدی چشمانش محو و کل چشمانش سیاه شد.

1037.jpgآدم واقعا نمی تواند درک کند که چرا بعضی از پدر و مادرها اینقدر بچه هایشان را اذیت می کنند و نمی گذارند آن ها هر روز بنشینند پای پلی استیشن و کامپیوتر و یک دل سیر بازی کامپیوتری بکنند.

1036.jpgیافته‌های جدیدترین مطالعه‌ای که در زمینه اهمیت اینترنت در زندگی انسان‌ها انجام گرفته، نشان می‌دهد از هر سه دانشجو و استاد دانشگاه جوان، یک نفر اینترنت را به اندازه منابع مهمی از قبیل هوا، آب، غذا و سرپناه مهم و حیاتی دانسته و نمی‌تواند بدون آن زندگی کند.

1032.jpgبرای آن که بتوانید کتاب بنویسید، احتیاج به مقداری سواد خواندن و نوشتن و کمی هم جسارت دارید؛ هر چند این روزها کسی آن‌قدر اعصاب ندارد که برای هر کاری برود سواد آن کار را هم یاد بگیرد، اما خب اگر بتوانید تعدادی جمله سر هم کنید که یک عده را به حیرت وادارد، گام اول را محکم برداشته‌اید؛ اگر نشد، از دیگران کمک بگیرید.

1030.jpgیک متخصص تغذیه گفت:
80 درصد از ایرانیان دارای شکم سیر و سلول‌های گرسنه هستند و میزان بروز سوء تغذیه در ایران بسیار بالاست.

1024.jpgبا خودش گفت عجب غلطی کردم. هرکس یک چیزی می‌گفت. اما او فقط از همسایه‌ها چسب نواری خواسته بود، نه چیز دیگر. دست از پا دراز‌تر به طرف مغازه برمی‌گشت و حرف‌های دیگران را مرور می‌کرد... «ـ ببخشید یه تیکه چسب نواری دارین به من بدین؟...»

1023.jpgبنده حقیر متفکر، محقق، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، منتقد، شاعر و خلاصه در عرصه ادبیات همه‌کاره هستم. اگر از اسم و شهرتم بپرسید، باید بگویم که فرهود. ع. ضمادکل هستم و اینکه چرا چنین نام مستعاری برای خودم انتخاب کرده‌ام، بماند برای آینده‌ای نه چندان دور.

1021.jpgاز زمانی كه فیلم «یه حبه قند» اكران شد، انواع و اقسام تحلیل‌ها و نقدها در مورد بد بودن این فیلم ارائه شد، بد نیست نقد زير (كه برداشتي به شدت آزاد! از همه نقدهاست) را با هم بخوانیم:

1012.jpgخبرگزاری فارس:
زنی در دادگاه خانواده گفت: شوهرم آنقدر خوابش سنگین است که من مجبور بودم هر روز با شکستن یک تکه از وسایل خانه او را بیدار کنم و او را از ناراحتی‌ام در خصوص ازدواج مجددش باخبر کنم.

1009.jpgکلهم اجمعین محققین و مکتشفین بعد از کلی تحقیق و اکتشاف درباره علت بوجود آمدن افسردگی بخصوص در زندگی شهری به یک نتیجه واحد رسیدند و آن اینکه علت افسردگی فقط یک چیز است؛ نبود پول!

2653.jpgدرست است که ستون طنز ما سال‌هاست اسم بامسمای«بزن دررو» را بر پیشانی مبارک دارد؛ اما این به آن معنا نیست اگر یک هفشده روزی نبودیم، پس حتما و حکما زده‌ایم به جاده خاکی و در رفته‌ایم. حاشا و کلا (نخوانید: «حاشا وکلا» به معنای حاشا ای وکلا!). باور بفرمایید عذرمان موجه بوده است. الحمدلله با مردم هم شفاف می‌باشیم و هیچ پشت صحنه‌ای در کارمان وجود ندارد.

2652.jpgعجب گیری کردیم با این قلیان لعنتی!... چطور آدم عصبانی نشود و به قلیان خودجوش، لعنتی نگوید، وقتی که مسئولان گرفتن آمار اعلام می‌کنند که حدود 37 درصد از نوجوانان و جوانان ایرانی قلیان می‌کشند و استعمال این ماده خطرناک دخانی، همچنان در حال افزایش است. انگار جایزه می‌دهند به هرکس که بیشتر بکشد!

2633.jpgآدم دچار یک مختصر خنده تلخی می‌شود وقتی می‌شنود که طبق آمار رسمی موجود، حداقل نیمی از آمبولانس‌های کشور در زمره خودروهای فرسوده قرار دارد. این مثل آن است که مثلا اعلام شود نصف خودرو‌های آتش‌نشانی فاقد شیلنگ آب است.

2618.jpgمطالعه برخی خبرها برای امثال من که با یک پخی دچار استرس می‌شوند، خوب نیست. تا الان فقط استرس پرواز داشتم، بعد از شنیدن خبر تصادف نابجای دو قطار باری و مسافربری، حس می‌کنم که دچار استرس ریل و قطار هم شدم. حالا قطار بیار و باقالی ببر!(زیرنویس: حالا آب بیار و حوض پر کن!)

2615.jpgـ انگشت خدمت شما هست؟ ... ـ مگه خودت انگشت نداری؟ ... ـ دارم ولی کم آوردم. می‌خوام تعداد کاربران اینترنت رو بشمارم! ـ آقارو!.... گذشت آن زمانی که آنسان گذشت. ظاهرا از 20 سال پیش تا الآن خواب بودی. ساعت خواب!

2612.jpgدیروز عصر، جای شما نه خالی، یک توفانی در تهران به پا شد که مپرس!.... ظرف چند ثانیه، چنان هوا تیره و تار گشت و گرد و خاک و خس و خاشاک به هوا برخاست که بازهم مپرس. سرعت باد و توفان را که از منابع موثق سؤال کردیم، معلوم شد 110 کیلومتر در ساعت بوده است. این در حالی است که نهایت سرعت خودروهای ما در سطح بزرگراه‌های تهران، 100 کیلومتر در ساعت است.

2610.jpgکروکوديل هم کروکوديل هاي سابق!... کسي نداند، خيال مي کند که جنس برخي کروکوديل هاي الان، چيني است. حالاچرا بحث امروز ما با موضوع لطيف کروکوديل آغاز شد؟... راستش، علت گير دادن به کروکوديل، خواندن يک خبر برون مرزي بود که بهتر است بي واسطه، خودتان ذيلابه اصل خبر توجه بفرماييد:

2609.jpgباخبر شدیم که چند روز پیش، چنان بارانی در استان گلستان باریده که یاران فراموش نکردند عشق!... آنها معتقد بودند که به سبک سهراب سپهری صمیمی، چترها را باید بست‌/ ‌زیر باران باید رفت. اما این بار استثنائا نه برای سوت زدن و قدم زدن و از این حرف‌ها و... ؛ بلکه برای کمک به کسانی که دچار رانش شدند.

2592.jpgدر حالی که جنگ و جدال نابرابر میان خودروسازان داخلی با شورای رقابت و دولت محترم بر سر دریافت مجوز برای افزایش قیمت بیشتر خودرو ـ تا جایی که جا دارد ـ ادامه دارد؛ این وسط خوشبختانه اطلاع یافتیم که قیمت بیشتر خودروهای خارجی در بازار، بین دو تا 20 میلیون تومان، کاهش یافته و کارشناسان خوش‌بین، همچین پیش‌بینی می‌کنند که همینطور هی باز هم کاهش پیدا کند.

2597.jpgوای که چقدر خوب است، مسئولان عزیز مملکتی، حداقل در حوزه علم و تخصص خودشان، علاوه بر شرح و طرح مباحث نظری و تئوریک، اهل عمل هم باشند. مگر نه که جناب سعدی علیه الرحمه ـ آن هم با خطاب قرار دادن خودش که کار سختی است ـ فرمود: «به عمل کار برآید، به سخندانی [یا بفرما سخنرانی] نیست»؟...

1989.jpgشخصی زیر درخت گردو ایستاده بود و می‌گفت: « خدایا! همه کارهایت درست است. فقط نمی‌فهمم چرا گردوی به این کوچکی را بالای این درخت بزرگ قرار داده‌ای ولی هندوانه به آن بزرگی را لای بته های کوچک!»

1988.jpgشخصی وارد یک آسیاب گندم شد. دید به جای اینکه یک انسان گندمها را آسیاب کند، چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده. قاطر میچرخید و آسیاب کار میکرد اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود.

1986.jpgعلامه حلی در سنین کودکی پیش دایی اش که محقق بود می‌رفت و درس میخواند وقتی درسی را یاد نمیگرفت یا شیطنت میکرد، دایی دنبالش می‌کرد تا تنبیه اش کند، علامه کوچک اما سریع یک آیه سجده دار میخواند و دایی اش به سجده می رفت، آن وقت خودش پا به فرار می‌گذاشت و فرار می‌کرد.

1985.jpgسلطان محمود غزنوی برای خود قبری ساخت، تا زمانی که مرد آن جا دفنش کنند. وقتی می‌خواست روی سنگ قبرش آیه ای از قرآن را بنویسد از نوکرش پرسید: «چه آیه ای را بنویسم بهتر است؟» نوکر جواب داد: این آیه از قرآن را بنویس: «هذه جهنم التی کنتم توعدون / این جهنمی است که همواره وعده اش به شما داده می‌شد!».

1984.jpgجوانی همیشه ریشش را با تیغ می‌تراشید. وقتی علت این کار را از او پرسیدند، گفت: «مادرم میگوید پسرم! اگر تو ریش بگذاری مردم فکر میکنند سنت زیاد است. آن وقت میگویند حتما مادرش هم پیر است پس بهتر است قید ریشت را بزنی!»

2007.jpgچند ساعت به تحویل سال مانده بود. بچه ها توی حسینیه جمع شده بودند و قرار بود در تاریکی دعای توسل بخوانیم و بعد چراغها را روشن کنیم تا سال تحویل شود مجلس باحالی شده بود و بچه ها هر کدام در حال خودشان بودند و اشک می ریختند. مداح با امام زمان (عج) صحبت می کرد که: «آقا جان یک نظری هم امشب به مجلس ما داشته باش»

2006.jpgیکی از رزمندگان شوخ طبع در زمان عملیات به سایر رزمندگان گفت: «بچه ها هر چه به دستتان رسید نخورید؛ خصوصاً تیر و ترکش. چون اینها بیت المال است و حساب و کتاب دارد. فردا باید جوابگو باشیم».

1975.jpgیکی از بچه ها با اشتها و میل تمام مشغول خوردن بود و لابه لای لقمه هایی که می گرفت، هر وقت فرصت نفس کشیدن پیدا می کرد، خیلی جدی می گفت:«بزرگان ما میگویند یکی از راههای مبارزه با نفس آن است که هر چه او میگوید بکن، مخالف آن را عمل کنی؛ حتی اگر بگوید عبادت کن.

1974.jpgفرمانده با شور و حرارت مشغول صحبت بود و تقسیم وظایف میکرد و گروه ها یکی یکی توجیه می شدند. یک دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند و به یک رزمنده نوجوان گفت: «پاشو با آن موتور سریع برو عقب این پیغام را بده».

1948.jpgهمه بچه ها داخل چادر جمع شده بودند و یک سره میگفتند و میخندیدند. هر کس جمله جالبی میگفت تا بچه ها را شاد کند. یکی از بچه ها اصلا حواسش به صحبت های ما نبود؛ فکرش جای دیگری بود. ساکت و آرام گوشه ای به کوله پشتی اش تکیه داده بود و با خودش فکر میکرد.