اسلاید شو

  • 3293.jpgیک دلال پوست گوسفند رفته بود خواستگاری، پرسیدند شغل شما چیه؟ گفت؛ متخصص «دامپیوتر» هستم! پرسیدند؛ سخت‌افزار یا نرم‌افزار؟ گفت؛ هیچکدام پشم‌افزار!

  • 3294.jpg متر نکردم، ولی به این نتیجه رسیدم که واقعا زمین گرد است. قبل از ما هم مرحوم خلدآشیان، گالیله عزیز به این نتیجه محکم رسیده بود و روز روشن اعلامش کرد؛ منتهی نه که هنوز اروپایی‌ها مثل امروز پیشرفت نکرده بودند و گاهی عقلشان پاره‌سنگ برمی‌داشت،

  • 3295.jpgیک سارق را برای انتقال به زندان در اختیار ماموری گذاشته بودند. در بین راه سارق از مامور پرسید؛ کبریت داری؟ مامور گفت؛ نه! و سارق گفت؛ پس دستبندم را باز کن از بقالی کبریت بخرم! و رفت که رفت.

  • 3296.jpgقاضی به یک جیب‌بر گفت؛ خجالت نمی‌کشی که دستت را توی جیب این آقا کرده‌ای؟ دزد گفت؛ قربان! تصور کردم که جیب خودم است! قاضی پرسید؛ پس چرا پول‌ها را درآوردی؟ و جیب‌بر جواب داد؛ یعنی می‌فرمائید اختیار جیب خودم را هم ندارم؟!

  • 3297.jpgاخیراً یکی از بانک‌های کشور ــ که نخواستیم نامش در سطح ملی فاش شود ــ در عمل، ما را متوجه اختراع یک سیستم نوین بانکی در کنار دستگاه‌های خودپرداز کرد که به نظر مبارک ما می‌توان نام «خودبرداشت» را بر آن نهاد، تا نظر تخصصی عزیزان فرهنگستان زبان و ادب فارسی چه باشد.

  • 3298.jpgگزارشگر تلویزیون از رهگذری پرسید؛ آقا این خیابان کجا می‌رود؟ رهگذر گفت؛ با سلام خدمت رئیس صدا و سیما و مسئول شبکه و همه فیلمبرداران و صدابرداران و خبرنگاران صدا و سیما، بنده 40 سال است ساکن این خیابان هستم و تا حالا ندیده‌ام که جایی برود!

  • 3299.jpgیارو با سرعت از چراغ‌قرمز رد شد و یک عابر را زیر گرفت و کشت، افسر راهنمایی بهش گفت؛ چراغ قرمز به این بزرگی را ندیدی؟ و یارو گفت؛ چراغ را دیدم ولی شما را ندیدم!

  • 3281.jpgبعد تصمیم نهایی، دبه در می آورد / با کمال بی حیایی، دبه در می آورد / دلبر ما هم شبیه «موگُرینی» مدتی است / بعد کلی دلربایی دبه در می آورد / ما که جای خود، شنیدم واسه‌ی حافظ هنوز / دلبر فرخ لقایی دبه در می آورد

  • 3280.jpgمعلم به دانش‌آموزی گفت؛ فعل نشستن را صرف کن. دانش‌آموز گفت؛ من بنشینم، تو بنشینی، او بنشیند، شما بنشینید و ما بنشینیم... معلم پرسید پس آنها بنشینند چی شد؟ و دانش‌آموز جواب داد؛ آقا اجازه! دیگه جا نیست که آنها هم بنشینند!

  • 3276.jpgگاه و بی گاه، می شود خندید / داخل چاه، می شود خندید! / از کلام « فروید » فهمیدم / ناخودآگاه می شود خندید / « رهن کامل، اجاره، یکخوابه » / توی بنگاه می شود خندید!

 

  • 753.jpgاصغرآقا همسایه طبقه پایین ماست؛ او یک ماست بندی دارد به همین دلیل هم اهل محل او را به نام اصغر ماست بند می شناسند. اصغرآقا خیلی به حلال و حرومی اهمیت می دهد به همین دلیل همیشه قبض آب مغازه اش را سر وقت و بطور کامل پرداخت می کند تا آبی که به شیر محلی و باقی محصولات ماست بندی اش می بندد حلال باشد

  • 2059.jpgدر روز اگرچند به هجر تو گرفتار - / ای سفره افطار! / جويیم وصال تو در آغاز شب تار / ای سفره افطار! / تا مهر فرو رفت، ز پی، ماه برآید / از تو خبر آید

به سایت دروپال فارسی خوش آمدید!

لطفا برای کار با وب سایت مراحل زیر را دنبال کنید:

  1. برای پیکربندی وب سایت، بر روی بخش مدیریت کلیک کنید. در بخش سفارشی سازی شما می توانید وب سایت خود را پیکربندی کنید.
  2. برای اضافه نمودن امکانات جدید می توانید در بخش افزونه ها امکانات مورد نظر را فعال یا غیر فعال نمائید.
  3. برای سفارشی سازی قالب می توانید به بخش قالب ها مراجعه نموده یا از بخش قالب های فارسی قالب مورد نظر خود را دریافت نمایید.
  4. برای ارسال محتوا شما می توانید با استفاده از صفحه ایجاد محتوا, محتوای جدیدی را ایجاد کنید. این پیام در صورتی که یک محتوا در صفحه اول قرار گیرد, دیگر نمایش داه نمی شود.

برای دریافت اطلاعات بیشتر می توانید به بخش مقالات و آموزش ها در وب سایت رسمی پشتیبانی دروپال فارسی مراجعه نمائید.

 

3077.jpgدو تا کامیون با هم تصادف کرده بودند، یک «مینی‌ماینر» اون طرف خیابون، از ترس مثل بید می‌لرزید!

3073.jpgیارو افتاده بود توی چاه و جان به جان‌‌آفرین تسلیم کرده بود، وقتی بیرونش آوردند یکی از اطرافیان گفت؛ اگرچه فوت کرده ولی خوشبختانه زخمی نشده!

3070.jpgیارو می‌گفت؛ توی ورقه امتحان آن‌قدر چرت و پرت نوشته بودم که به جرم توهین به شعور استاد به کمیته انضباطی دانشگاه معرفی شدم!

3069.jpgآدم بدقواره‌ای، کودکی را در آغوش گرفته و می‌کوشید گریه او را ساکت کند. شخصی که شاهد ماجرا بود، گفت؛ آی عمو! این کودک از خود تو می‌ترسد و گریه می‌کند. او را رها کن، آرام می‌شود.

3068.jpgیارو دلش می‌خواست عملیات انتحاری انجام بدهد، خودش را با کایت به یک ساختمان 20طبقه زد و باعث مرگ یکصد و یکنفر شد. یک نفر خودش بود که بلافاصله جان به جا‌ن‌آفرین تسلیم کرد و 100 نفر دیگر هم از خنده روده‌بُر شدند و جان دادند!

3067.jpgاز کرامات شیخ ما این است / شیره را خورد و گفت شیرین است! / از کرامات دیگرش چه عجب / مشت خود باز کرد و گفت وجب! / آنچه در چشم می‌رود خواب است / آنچه در جوی می‌دود، آب است!

3062.jpgیارو می‌گفت اگر به مادر من مأموریت بدهند که هواپیمای مفقود شده مالزی را پیدا کند، اولین کارش این است که به من می‌گوید؛ پاشو ببینم زیر تو نیست؟!

3061.jpgیارو به یکی اعتراض کرد که چرا جلوی جمع به من گفتی احمق بی‌شعور مزدور کثیف؟ و طرف گفت؛ ببخشید، نمی‌دونستم باید این راز بین خودمان پنهان بماند؟!

3058.jpgیارو لاف می‌زد و می‌گفت؛ من آنقدر پول دارم که می‌تونم تا آخر عمر، خوش و راحت باشم، البته فقط یک شرط داره! پرسیدند چه شرطی؟ گفت؛ به شرط اینکه همین بعدازظهر امروز بمیرم!

3057.jpgیارو می‌گفت؛ مبادا فکر کنید که من هیچ طرفداری ندارم! بعضی‌ها حاضرند به خاطر من بمیرند! همین دیروز با یکی روبرو شدم که به من گفت؛ حاضرم بمیرم ولی یک لحظه‌ هم تو را نبینم.

1140.jpgندیس معروف اسکار، مجسمهای طلاییرنگ از جنس بریتانیوم (آب طلا) و برنز است که بر روی یک پایه فلزی سیاه ساخته شده دارای بلندی ۱۳٫۵ اینچ (معادل ۲۴ سانتیمتر) و وزن ۳٫۸۵ کیلوگرم است

1128.jpgستایشی ماورایی از خورده فرهنگها و سنن قدیم در رسانه در حال پردازش است که مسیر مشخصی ندارد و این خورده فرهنگ های کهن یا نوعرفان ها به عنوان گریز گاهی برای انسان معاصر تبدیل شده است

1117.jpgبسیار باعث خوش حالی است که بازهم شاهد حضور فیلم ارزشی 33 روز بودیم سینمای ایران دچار یک رکود نسبی شده است و تولید فیلم های ارزشی نوید خوبی را گوش می رساند.

1089.jpgروزنامه، مطبوعات، خبرگذاری ها، به صورت کلی ابزار ارتباط جمعی نقش به سزایی در ایجاد آگاهی مردم القا، ابقاء و یا محو نظرات کاربران دارند، رسانه، به راحتی توانایی مشروعیت بخشیدن به عملی نادرست یا تخریب عملی صحیح را دارند، فضایی مجازی، فرصتی برای رسانه هاست،

1086.jpgداستان فیلم دربارۀ نوجوانی است که قرار است یک ماه پیش پدربزرگش در اسرائیل بماند، پدر نوجوان مرده است و مادرش او را از آمریکا نزد پدربزرگش می آورد و تأکید می کند که او را سالم تحویل داده و سالم نیزهم می خواهد تحویل بگیرد.

1076.jpgتا به حال اسم فیلم هایی چون بی دخترم هرگز، سربازان آیت ا...، مستند ترس مقدس،(300) اسکندر، سنگسار ثریا را به کرات شنیده اید و موجب انزجار و نفریت شما شده است. آیا شده است که از خودمان بپرسیم که چرا غرب این هجمه ها را بر روی ما و جهانیان می ریزد.

1062.jpgسینمای دینی مفهومی سهل و ممتنع است؛ چرا؟ این موضوعی است که باید لَختی دربارۀ آن اندیشید. من معتقدم سینما با «نفسانیت نازل بشری» پیوند عمیق‌تری دارد تا فطرت الهی او.

1045.jpgادوار سینمای صهیونیسم:
۱۹۱۷ ، فیلمهایی از تورات ساخته شد مثل فیلم ده فرمان و فیلن پسر زمین
۲- ۱۹۲۵ ، تشکیل دولت اسرئیل : فیلمهایی مد نظر قرار گرفت که اسرائیل را نماینده بشریت ،فرهنگ و تمدن می دانست و اعراب را خشن و بی منطق نشان می داد

1044.jpgباید پرسید که ما در اين 33 سالی که از پیروزی انقلاب اسلامی گذشته است، به چه سمتي رفتيم و چه كرديم؟ انقلابی که ذاتاً دینی است و نظامی دینی را در کشور ما مستقر کرده است، که داعیه‌د‌ار اخلاق و عدالت است و بنا دارد به همه امور ـ از جمله سینما ـ از منظر دین بنگرد.

845.jpgآیا می توان از تار و پود زیبایی یک فرش صحبت کرد که مثلا ازجنس ابریشم است و از نقش و نگارش صحبت نکرد و یا اگر یک صفحه بشقاب طلا داشته باشیم در آن نقش زشت و بی هویت زده باشند باید گفت کل اثر دارای شان و ارزشی نمی باشد و در مقابل اگر نقشی زیبا و با هویت بر روی خشت گلی کشیده شود آن اثر دارای ارزش واعتبار می شود.

2896.jpgلعل خندان، نرگس فتّان گران است و گران / گیسوان غالیه افشان گران است و گران / دوش در بازار حُسن دلبران چرخی زدم / جملۀ اقلام مهرویان گران است و گران! / عاشقی خود سهل باشد، وصل جانان مشکل است / درد، مجانی ولی درمان گران است و گران

2881.jpgشبِ تلـخـــی ســت دلـــم تیغ و سپر می خواهد / آمــدن در صــفِ ایــن جنــگ هــــنر می خواهد / « جنــگ هـفـتـــاد و دو ملـّـت همه را عذر بنه » / این نبـــردی ســت کـه هفتاد و دو سر می خواهد / رفــت عـبـاس پــی آب و نـــدانســت کـه شــب / خــیـمـه ی غمــزده ی شــاه، قــمــر می خواهد

2870.jpgمن نمـی خوابم شب از فکر و خیال / مشــکلی دارم بـــه نــامِ اشـتغــال / کارهــای بی شمـــاری کـــرده ام / از فــــروشِ ارز و بـــنـزیـن تا بلال / لیک هر کاری که رفتم در پِـی اش / عـاقــبت خــوردم بـه نوعی ضدِّحال

2869.jpgبه نام خداوند نان آفرین / و دندان و نان توأمان آفرین / خداوند اقشار شاسّی بلند! / و بیچاره‌ها را ژیان آفرین / از این خاك سهمی به ما داده است / خداوند آبونمان آفرین

2867.jpgتو اکثر روزنامه‌ها یه صفحه است / که خیلی‌ها نمیدن اونو از دست / صفحه‌ای از حوادث جور وا جور / حوادث سه نقطه‌ای و ناجور / حوادث عجیب غریب و خفن / از همه... از پیر و جوون، مرد و زن

2862.jpgمن هم اگر مدير شدم افتاده مي شوم / از بند تن رها شده آزاده مي شوم / ميز رياستي بدهندم اگر شبي / من هم رفيق سبحه و سجاده مي شوم / گردم اگر مدير دو تا تيم ورزشي / همراز توپ و همدم كباده مي شوم

2861.jpgآواز نخوان اینهمه ، سرسام گرفتم / از دست تو هی قرص دیازپام گرفتم / لعنت به همان روز که تو کفتر خود را / پر دادی و من کفتری از بام گرفتم / عاشق شدم و پول هر آن چیز که داریم / با زور خودم از پدرم وام گرفتم !

2854.jpgما به دنیایی پر از تبعیض عادت کرده ایم / فرق دارد زهره با پرویز ، عادت کرده ایم / می رسد ارث از پدر چون بعضی از این چیزها / فی المثل پول و مقام و میز , عادت کرده ایم / گاه سر، گاهی دل و گاهی غرور این روزها / این که دائم بشکند یک چیز، عادت کرده ایم

2644.jpgمنم که شهره‌ی شهرم به کارهای خلاف / ولی به لطف عزیزان ز مالیات معاف / کسی نگفته که بالای چشم من ابروست / اگر که گفته، دهانش شده‌ست فوراً صاف / رئیس‌ها و مدیران چقدر باکرم‌اند / به من یکی که فراوان رسید از این اصناف

2849.jpgزخم را می‌زدی خودت بخیه / فیلتری می‌شدی برای ریه / گاهی اوقات هم کراواتی / گره می‌خوردی از سر تقیه / بودی ابزار ساده‌ای اما / با دو صد کاربرد ثانویه

1145.jpgهنگام خانه‌تکانی عید، وسیله‌ای برقی را تمیز می‌کردم که یکهو برق مرا گرفت. پدرم در همان لحظه سر رسید و ماجرا را برایش تعریف کردم. چند دقیقه فکر کرد و بعد با افسوس گفت: «برق هم برق‌های قدیم، وقتی می‌گرفت درجا خشک می‌کرد.»

1075.jpgتقصير ساعت کاري ام است که صبح خروسخوان مي روم و صلاة ظهر مي آيم و شانس ديده شدن را از دست مي دهم!
تقصير خواهرم است که از شوهرش طلاق گرفت و باعث شد نظر همه نسبت به ما عوض شود!

1071.jpgآن شناسنده ی اسرار،آن مشتاق بی قرار،آن داننده ی راه،آن گمنام بی پناه،آن سوخته ی حکمت جاماسبی،مولانا «عبد الله جاسبی»در کشف و شهود ،زبانزد اقران بود.

1059.jpgجمعی از متخصصان قلب، متخصصان گوارش، متخصصان اورولوژی، متخصصان گوش‌و‌حلق‌و‌بینی و غیره، از اینکه همه‌ی موفقیت‌های کشور به “متخصصان داخلی” نسبت داده می‌شود گله کردند.

1058.jpgبعضی چیزها کند می‌شود و بعضی چیزها قطع می‌شود. مثلا چاقو کند می‌شود و درخت قطع می‌شود. هیچ‌وقت چاقو قطع نمی‌شود و هیچ‌وقت درخت کند نمی‌شود. اما اینترنت هم کند می‌شود و هم قطع.

1056.jpgوقتي من يك كاري را دير تمام مي‌كنم، من كند هستم.
وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.
وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.

1055.jpgسدممد وزیر و معاون‌هایش به ترتیب ایستاده بودند کنار سفره. گفتند بفرمائید سر سفره. آش‌ها آماده شدند. بهمن (دری – معاون فرهنگی وزیر) گفت: آش آنطرف سفره را بچه‌های ما آماده کرده‌اند. بخورید که سرد می‌شود.

1052.jpgخبرگزاری فارس: در تکاپو و جنب و جوش هجدهمین نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری‌ها، معلمی به وزیر آموزش و پرورش گلایه کرد که «برخی مدیران، معلمان را مجبور می‌کنند که به دانش‌آموزان نمره کیلویی دهند»، وزیر پاسخ داد «شما شأن معلمی را در نظر بدارید و نپذیرید».

1051.jpgشهردار اصفهان گفت:
لرزه‌های عبور مترو هیچ لطمه‌ای به سی‌وسه‌پل وارد نمی‌کند اما خودروهایی که از کنار آثار تاریخی عبور می‌کند ضرر و زیان بیشتری را به این آثار تحمیل می‌کنند.

1050.jpgیک ضرب المثل غیرمعروف است که می گوید:« آدم زرنگ کسی است که از هر سوراخی پول بیرون بکشد »! طبیعتا در روابط دیپلماتیک هم کشوری زرنگ و موفق است که از هر موقعیتی برای پول درآوردن و افزایش موجودی خزانه خود بهره ببرد و چه موقعیتی بهتر از کریسمس و سال نو میلادی؟!

2676.jpgبعضی چیزها هست که از اول نبوده (چشم بسته غیب گفتیم!) و قصد و تعمدی هم برای بودن و به‌وجود آوردن آنها در کار نبوده؛ همین‌طور الکی و ناخواسته خودشان به‌وجود آمده، ولی بعدها به‌دلیل بی‌تفاوتی بقیه و اعتراض نکردن نسبت آنها، به صورت یک امر طبیعی درآمده‌اند؛ چندان که گویی از اول بوده و جزو لاینفک قضیه هم تشریف دارند.

2673.jpgکم در فضای جامعه آمار و ارقام مربوط به اعتیاد اعلام می‌شود، که فقط مانده در فضای علمی دانشگاه هم این جور آماری اعلام شود. به حق چیزهای ندیده و نشنیده!....

2670.jpgافطاری دادن از قدیم‌الایام، یک سنت حسنه‌ای بوده که مردم ما آن را خیلی دوست داشته‌اند و به صورت خودجوش در خانه‌های خود و در سطح فامیل یا در و همسایه و دوست و آشنا، اقدام به برگزاری آن می‌کردند.

2668.jpgسهراب که در شعر بلند صدای پای آب گفته است: «ساده باشیم / ساده باشیم چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت...»؛ منظور بی پیرایگی و بی تکلفی است. یعنی هرکی هستی، برای خودتی. وقتی وارد بانک شدی، مثل بقیه مشتری ها، از دستگاه نوبت ده مستقر در ورودی بانک، نوبت بگیر.

2667.jpgما تا الان همچین خیال می‌کردیم که همیشه برای هر چیزی باید برنامه داشت؛ حال آن که داشتن برنامه، همیشه هم خوب نیست. اگر باور نمی‌کنید، مثال بیاورم. بله، ظاهرا چاره‌ای نیست، باید مثال بیاورم. نمی‌دانم چرا ملت این قدر دیرباور شده‌اند. مگر چه اتفاقی افتاده است؟...

2666.jpgراستش یک مدتی بود ما یک کم وهم برمان داشته بود و همچین خیال می‌کردیم که بعد از وزارت امورخارجه که سابقا زیاد بسته پیشنهادی تحویل می‌داد؛ این ما هستیم که در ارائه انواع و اقسام بسته‌های پیشنهادی، گوی سبقت را از همگان و همگنان، در ربودیم.

2665.jpgکم زندگان ما مشکل دارند که باید این شب جمعه‌ای، با ترس و لرز، راجع به مردگان خارج از صحنه هم مطالبی عرض کنیم. خدا خودش هوای ما را داشته باشد که این‌طوری شب و روز باید هوای همه را داشته باشیم.

2664.jpgبا این قیمتی که بنزین دارد، حق دارند مطبوعات مردمی اگر در راستای کمک هرچه بیشتر به مردم همیشه در صحنه برای کاهش مصرف بنزین آنها، راهکار ارائه دهند. یکی از دوستان شاعر و طنزپرداز ما ـ سعید سلیمانپور ـ با اشاره به همین واقعیت درشت و درست، گفته بود:

2663.jpgآنقدر بعضی‌ها با استفاده از درز و شکاف‌های موجود در قانون معافیت پزشکی، از رفتن به خدمت سربازی، سرباز زدند و خودمانی عرض کنم، از بند جیم استفاده کردند و در رفتند که سرانجام، مسئولان نظام وظیفه به فکر افتادند تا قانون معافیت را کمی سفت و سخت کنند که بعضی‌ها به فکر کلک زدن نیفتند و فرصت‌طلبی نکنند.

2661.jpgثروتی که صاحبش ظرفیت و شخصیت لازم برای داشتن آن را نداشته باشد، مفتش گران است. چارپایی بر او دلاری چند!... ثروت اگر با علم و آگاهی همراه باشد، منشأ خیر و برکت است و سودش به همه می‌رسد و حتی آخرت طرف را نیز علاوه بر دنیایش ساپورت می‌کند. (پوشیده نماناد؛ این ساپورت، با آن ساپورت کذایی که می‌پوشند و چندی پیش به مجلس هم کشیده شد، نیست.

1989.jpgشخصی زیر درخت گردو ایستاده بود و می‌گفت: « خدایا! همه کارهایت درست است. فقط نمی‌فهمم چرا گردوی به این کوچکی را بالای این درخت بزرگ قرار داده‌ای ولی هندوانه به آن بزرگی را لای بته های کوچک!»

1988.jpgشخصی وارد یک آسیاب گندم شد. دید به جای اینکه یک انسان گندمها را آسیاب کند، چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده. قاطر میچرخید و آسیاب کار میکرد اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود.

1986.jpgعلامه حلی در سنین کودکی پیش دایی اش که محقق بود می‌رفت و درس میخواند وقتی درسی را یاد نمیگرفت یا شیطنت میکرد، دایی دنبالش می‌کرد تا تنبیه اش کند، علامه کوچک اما سریع یک آیه سجده دار میخواند و دایی اش به سجده می رفت، آن وقت خودش پا به فرار می‌گذاشت و فرار می‌کرد.

1985.jpgسلطان محمود غزنوی برای خود قبری ساخت، تا زمانی که مرد آن جا دفنش کنند. وقتی می‌خواست روی سنگ قبرش آیه ای از قرآن را بنویسد از نوکرش پرسید: «چه آیه ای را بنویسم بهتر است؟» نوکر جواب داد: این آیه از قرآن را بنویس: «هذه جهنم التی کنتم توعدون / این جهنمی است که همواره وعده اش به شما داده می‌شد!».

1984.jpgجوانی همیشه ریشش را با تیغ می‌تراشید. وقتی علت این کار را از او پرسیدند، گفت: «مادرم میگوید پسرم! اگر تو ریش بگذاری مردم فکر میکنند سنت زیاد است. آن وقت میگویند حتما مادرش هم پیر است پس بهتر است قید ریشت را بزنی!»

2007.jpgچند ساعت به تحویل سال مانده بود. بچه ها توی حسینیه جمع شده بودند و قرار بود در تاریکی دعای توسل بخوانیم و بعد چراغها را روشن کنیم تا سال تحویل شود مجلس باحالی شده بود و بچه ها هر کدام در حال خودشان بودند و اشک می ریختند. مداح با امام زمان (عج) صحبت می کرد که: «آقا جان یک نظری هم امشب به مجلس ما داشته باش»

2006.jpgیکی از رزمندگان شوخ طبع در زمان عملیات به سایر رزمندگان گفت: «بچه ها هر چه به دستتان رسید نخورید؛ خصوصاً تیر و ترکش. چون اینها بیت المال است و حساب و کتاب دارد. فردا باید جوابگو باشیم».

1975.jpgیکی از بچه ها با اشتها و میل تمام مشغول خوردن بود و لابه لای لقمه هایی که می گرفت، هر وقت فرصت نفس کشیدن پیدا می کرد، خیلی جدی می گفت:«بزرگان ما میگویند یکی از راههای مبارزه با نفس آن است که هر چه او میگوید بکن، مخالف آن را عمل کنی؛ حتی اگر بگوید عبادت کن.

1974.jpgفرمانده با شور و حرارت مشغول صحبت بود و تقسیم وظایف میکرد و گروه ها یکی یکی توجیه می شدند. یک دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند و به یک رزمنده نوجوان گفت: «پاشو با آن موتور سریع برو عقب این پیغام را بده».

1948.jpgهمه بچه ها داخل چادر جمع شده بودند و یک سره میگفتند و میخندیدند. هر کس جمله جالبی میگفت تا بچه ها را شاد کند. یکی از بچه ها اصلا حواسش به صحبت های ما نبود؛ فکرش جای دیگری بود. ساکت و آرام گوشه ای به کوله پشتی اش تکیه داده بود و با خودش فکر میکرد.