اسلاید شو

  • 3293.jpgیک دلال پوست گوسفند رفته بود خواستگاری، پرسیدند شغل شما چیه؟ گفت؛ متخصص «دامپیوتر» هستم! پرسیدند؛ سخت‌افزار یا نرم‌افزار؟ گفت؛ هیچکدام پشم‌افزار!

  • 3294.jpg متر نکردم، ولی به این نتیجه رسیدم که واقعا زمین گرد است. قبل از ما هم مرحوم خلدآشیان، گالیله عزیز به این نتیجه محکم رسیده بود و روز روشن اعلامش کرد؛ منتهی نه که هنوز اروپایی‌ها مثل امروز پیشرفت نکرده بودند و گاهی عقلشان پاره‌سنگ برمی‌داشت،

  • 3295.jpgیک سارق را برای انتقال به زندان در اختیار ماموری گذاشته بودند. در بین راه سارق از مامور پرسید؛ کبریت داری؟ مامور گفت؛ نه! و سارق گفت؛ پس دستبندم را باز کن از بقالی کبریت بخرم! و رفت که رفت.

  • 3296.jpgقاضی به یک جیب‌بر گفت؛ خجالت نمی‌کشی که دستت را توی جیب این آقا کرده‌ای؟ دزد گفت؛ قربان! تصور کردم که جیب خودم است! قاضی پرسید؛ پس چرا پول‌ها را درآوردی؟ و جیب‌بر جواب داد؛ یعنی می‌فرمائید اختیار جیب خودم را هم ندارم؟!

  • 3297.jpgاخیراً یکی از بانک‌های کشور ــ که نخواستیم نامش در سطح ملی فاش شود ــ در عمل، ما را متوجه اختراع یک سیستم نوین بانکی در کنار دستگاه‌های خودپرداز کرد که به نظر مبارک ما می‌توان نام «خودبرداشت» را بر آن نهاد، تا نظر تخصصی عزیزان فرهنگستان زبان و ادب فارسی چه باشد.

  • 3298.jpgگزارشگر تلویزیون از رهگذری پرسید؛ آقا این خیابان کجا می‌رود؟ رهگذر گفت؛ با سلام خدمت رئیس صدا و سیما و مسئول شبکه و همه فیلمبرداران و صدابرداران و خبرنگاران صدا و سیما، بنده 40 سال است ساکن این خیابان هستم و تا حالا ندیده‌ام که جایی برود!

  • 3299.jpgیارو با سرعت از چراغ‌قرمز رد شد و یک عابر را زیر گرفت و کشت، افسر راهنمایی بهش گفت؛ چراغ قرمز به این بزرگی را ندیدی؟ و یارو گفت؛ چراغ را دیدم ولی شما را ندیدم!

  • 3281.jpgبعد تصمیم نهایی، دبه در می آورد / با کمال بی حیایی، دبه در می آورد / دلبر ما هم شبیه «موگُرینی» مدتی است / بعد کلی دلربایی دبه در می آورد / ما که جای خود، شنیدم واسه‌ی حافظ هنوز / دلبر فرخ لقایی دبه در می آورد

  • 3280.jpgمعلم به دانش‌آموزی گفت؛ فعل نشستن را صرف کن. دانش‌آموز گفت؛ من بنشینم، تو بنشینی، او بنشیند، شما بنشینید و ما بنشینیم... معلم پرسید پس آنها بنشینند چی شد؟ و دانش‌آموز جواب داد؛ آقا اجازه! دیگه جا نیست که آنها هم بنشینند!

  • 3276.jpgگاه و بی گاه، می شود خندید / داخل چاه، می شود خندید! / از کلام « فروید » فهمیدم / ناخودآگاه می شود خندید / « رهن کامل، اجاره، یکخوابه » / توی بنگاه می شود خندید!

 

  • 906.jpgعید نوروز، با شکوه و با جلال / می‌رسد در دیار ما امسال / گل و شادی به ارمغان آرد / همزمان با سعادت و اقبال / خاک ایران شود خوش و سرسبز / مشرق و مغرب و جنوب و شمال

  • 1448.jpgای‌ پسته شوخ و شنگ و خندان / ای قیمت تو برابر جان / ای برده ‌دهان دلفریبت
    هوش از سر مردم سخندان / عارف به تو گشته است پابند / عامی به جمال توست، حیران

به سایت دروپال فارسی خوش آمدید!

لطفا برای کار با وب سایت مراحل زیر را دنبال کنید:

  1. برای پیکربندی وب سایت، بر روی بخش مدیریت کلیک کنید. در بخش سفارشی سازی شما می توانید وب سایت خود را پیکربندی کنید.
  2. برای اضافه نمودن امکانات جدید می توانید در بخش افزونه ها امکانات مورد نظر را فعال یا غیر فعال نمائید.
  3. برای سفارشی سازی قالب می توانید به بخش قالب ها مراجعه نموده یا از بخش قالب های فارسی قالب مورد نظر خود را دریافت نمایید.
  4. برای ارسال محتوا شما می توانید با استفاده از صفحه ایجاد محتوا, محتوای جدیدی را ایجاد کنید. این پیام در صورتی که یک محتوا در صفحه اول قرار گیرد, دیگر نمایش داه نمی شود.

برای دریافت اطلاعات بیشتر می توانید به بخش مقالات و آموزش ها در وب سایت رسمی پشتیبانی دروپال فارسی مراجعه نمائید.

 

3017.jpgاز شخصی پرسیدند آیا در همه عمرت یک حرف راست زده‌ای؟ گفت؛ اگر بگویم آری، دروغ دیگری گفته‌ام!

3014.jpgیارو با آجر یک دیوار ساخته و یک فانوس با شیشه قرمز روی آن گذاشته بود. پرسیدند؛ این فانوس برای چیست؟ جواب داد؛ برای اینکه ماشین‌های عبوری با این دیوار برخورد نکنند. پرسیدند؛ دیوار را برای چه ساخته‌ای؟ گفت؛ برای اینکه فانوس را روی آن بگذارم! گفتند؛ خب نه دیوار را می‌ساختی و نه فانوس را و یارو با عصبانیت گفت؛ یعنی می‌خواستی همه فکر کنند که من کاری نمی‌کنم و بیهوده حقوق می‌گیرم؟!

3013.jpgبه یارو گفتند؛ اسم تو را روی گلدان گذاشتم گل داد، روی درخت گذاشتم میوه داد، روی باغچه گذاشتم چمن روئید... مرتیکه فلان فلان شده آخه پشکل هم شد اسم؟!

3011.jpgاز یارو پرسیدند اسب سفید رستم چه رنگی بود و مال کی بود؟! یارو مدتی فکر کرد و گفت؛ آهان! فهمیدم؛ سیاه بود و مال زورو بود!

3010.jpgیارو اعلام کرده بود بعد از مرگش همه اعضای بدنش را اهداء کنند ولی ورثه او از اهدای مغز وی خودداری می‌کردند، پرسیدند چرا مغزش را اهداء نمی‌کنید؟! گفتند؛ چون عکس‌های خانوادگی در آن است!

2999.jpgاز آوای دل‌انگیز تو مستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
نباشم خانه و شرمنده هستم
فلک گر فرصتی دادش به دستم!

3008.jpgمی‌گویند داوطلب بی‌سوادی در سالن دانشگاه برای کنکور نشسته بود. بغل دستی از او پرسید؛ درس‌ها را خوانده‌ای؟ جواب داد، نه. بغل دستی گفت؛ «نیم عمر تو شد بر فنا». بعد از شروع کنکور یکی از ناظران به داوطلب بی‌سواد تقلب رساند و او به بغل دستی گفت؛

3004.jpgآقا فیله بر اثر غرش شیر رم کرده بود، مورچه‌ بهش گفت؛ خوف مکن عزیزم! نترس! بیا پشت من قایم شو!

3003.jpgیارو به مغازه بقالی رفت و پرسید؛ نوشابه خانواده دارید؟ بقال جواب داد؛ بله سیاه یا زرد؟ و یارو گفت؛ اونش دیگه به تو مربوط نیست!

3001.jpgوکیل مدافع یک سارق مسلح که دست به آدم‌کشی زده بود، به قاضی دادگاه گفت؛ قربان! این شخص، آدم با شرف و درستکار و خوبی است و متهم که از اظهارات وکیل مدافع تعجب کرده بود با عصبانیت به او گفت؛ فلان فلان شده، پول‌وکالتت را از من گرفته‌ای و داری از یک شخص دیگری که نمی‌دانم کیست دفاع می‌کنی؟!

images9.jpgدر بسياري از مواقع، اگر بخواهيم دربارة يک موضوع هنري يا در مورد چيزهاي مهمي بحث و گفت‌وگو کنيم، بيشتر به آن چه مي‌پردازيم که در زمرة شاخ و برگ قرار دارد و از تنه و ريشة آن دوريم. واژگاني مانند هنر متعالي، هنر ديني و غير ديني، هنر معقول، هنر اصيل و هنر برتر در محافل هنري، مغفول است. در مصاحبه‌اي از يک بازيگر معروف تلويزيون و سينما مي‌خواندم که وي يکي از عوامل عدم موفقيت سينماي ايران در جهان را نپرداختن به موضوع سکس، خشونت و... مي‌دانست.

105.jpgاستقرای خوبی است تا اندازه ای هم دموکراتیک ، فکر می کنم نباید از این مستند تعریف کنم . اما چرا نه ؟ اتفاقاً تعریف هم می کنم ، شکل ساختاری وقتی با محتوی ممزوج می شود انسان را به تفکر وا می دارد و این همان نقطه و هدف در یک اثر هنری است ، یعنی تفکر و رشد تعالی بخش .

M_01.jpgدر ابتدا شاید برای شما سوالی مطرح شود که اساسا هنر دینی چیست؟ چه جایگاهی دارد ؟ در چه محدوده ای فعالیت میکند؟
در یک دانشگاهی وقتی در حال نقد و تحلیل سریالی که درسیما جمهوری اسلامی ایران پخش می شد بودم دانشجویی که به نظر دقیق می رسید پرسید مگر صدا و سیمای جمهوری اسلامی می تواند سریالی یا فیلمی که موارد غیر اخلاقی را در بر داشته باشد را پخش کند ؟

12879992771.jpgشايد بتوان به طور جدي بر اين نكته اصرار ورزيد كه شاكلة اصلي هر فيلمي را فيلم‌نامه آن تشكيل مي‌دهد. اساسا فيلم ساختن، يعني يك محتوا را در شكل و قالب مناسب عرضه كردن. گاهي قالب خيلي زيباست، اما محتوا ممكن است بسيار كم ارزش باشد و برعكس آن نيز ممكن است. به همين خاطر، نبايد از ظاهر زيبا و تكنيكي، فريب محتواي آن را خورد.

2789.jpgشبي خواب بودم، نه خيلي عميق / به خواب من آمد ز عهد عتيق / حكيمي سخن‌دان و آموزگار / فزون بود سنّ وي از يك‌هزار / چو دقّت نمودم به سيماي او / بديدم كه پيري است صورت نكو

2787.jpgهمين جا ما جدالي مختصر با «اوباما» كرديم / و شايد خاطر خوانندگان باشد، چرا كرديم / سخن گفتيم از طبلي كه دائم روش مي‌كوبيد / به سهم خويش از اين بابت هياهو بي‌صدا كرديم / كسي كه صاحب نوبل شده، از جنگ مي‌گويد؟! / بسي لعنت به جنگ و نوبل و اين چيزها كرديم!

2786.jpgدر جهان هركس كه قدري منصف است / دين‌ندار و دين‌مدار و حق‌پرست / اندكي در باب اسرئيل اگر / فكر بنمايد –كمي يا بيشتر- / خوب مي‌فهمد كه اين نامردمان / فتنه‌سازي هست كاروبارشان

2785.jpg«دل مي‌رود ز دستم»، مشتي! بساز ما را / گو زودتر بيارند سالاد و پيتزا را / کش‌لقمه را بگو تا با سُس كنند همراه / زيرا «كچاب» سازد خوشمزه هر غذا را / آنقدر گشنه‌ام كه يكضرب مي‌توانم / تمساح‌وش ببلعم شش تا لازانيا را

2784.jpgای نامه که می روی به سویش / صد سال دگر رسی به کویش! / کز طا لع نا مبارک تست / افکنده شدی به باجه ی پست! / صد سال دگر عزیز جانم! / البته " اگر" عزیز جانم!

2782.jpgهفته پیش من بی سر و پا دل دادم / دل به یک دخترک بالغ و عاقل دادم / ماه پنهان شده ای در پس صد جور کِرم / من به این حجب و حیایش به خدا دل دادم / نیمی از دل به همان حجب و حیای مذکور / ما بقی را به رژ و سایه و ریمل دادم

2781.jpgوقتی خبر آرند که یارانه بیاید / بانگ شعف و خنده مستانه بیاید / این چیست که عالم همه سرگشته آنند؟ / این "طالع سعد" ی ست که ماهانه بیاید / واریز شود پول به این جیب مبارک / چون ماه که بر بستر دیوانه بیاید

2780.jpgامتحان است و من و قیلی و قالی چه کنم؟ / دانشی هست ولی نیست مجالی چه کنم؟ / جلسه می شود آغاز و سوالی دارم / نیست در حیطه ی فهمم چو سوالی چه کنم؟ / وقتی از استرس از حافظه ام پاک شده / فرق گشتاور و نیرو و چگالی چه کنم؟

2778.jpgاگر مردم نمی خواهم بمیرید / به جای آن برایم زن بگیرید / زنی زیبا و خوش برخورد و دلسوز / بیاید بر مزارم هر شب و روز / زند خود را ز داغ بنده بسیار / بکوبد کله اش را هی به دیوار

2777.jpgآخر ماه حس و حالی نیست / صحبتی نیست ، قیل و قالی نیست / آخر ماه بنده تحریمم / چون که در جیب من ریالی نیست / نان خشک و پنیر و آب روان / وضع من بهتر از سومالی نیست / پیش بقالی محل حتی

886.jpg√ اگر قصد خودآزاری دارید
√ اگر می‌خواهید روان خود را تا چند روز دچار بیماری کنید
√ اگر می‌خواهید به سهم حرص خوردن‌هایتان به‌صورت تصاعدی بیافزایید
√ و اگر می‌خواهید در موقعیتی قرار بگیرید که حرف‌های بد به خودتان بزنید…

890.jpgابراهیم نام دیوانه‌ای در بغداد بود. روزی وزیر خلیفه او را به دعوت برده بود. ابراهیم خود را در آن خانه انداخت، یک قرص نان جو به دست ابراهیم بیفتاده بخورد. زمانی بگذشت، گفتند: یاقوتی سه مثقالین گم شده است، مردم را برهنه کردند، نیافتند.

891.jpg
1- دو زن در عربستان به اين جرم دستگير شدند!
الف. سوزاندن غذا
ب. ضرب و شتم شوهرانشان با ملاقه
ج. بدرفتاري با مادرزن
د. رانندگي

893.jpgباغسرای علفزار
آماده پذیرایی از مجالس علف خرون عروس و داماد
علف های ایرانی و فرنگی
با مدیریت گوسفند زبل

895.jpgابامشید شیرازی گوسفندی بریان کرد. گوسفندی لاغر بود، کسی نمی‌خرید. چاره آن دانست که به در خانهٔ غسال رفت. گفت: می‌ترسم که ناگاه اجل برسد و کس غم من نخورد، بریانی در دکان دارم، بستان و چون مرا فریضه برسد، غسل ده. غسال شاد شد و حالی بریان غنیمتی دانست. گرفت و با عیال بخوردند.

899.jpgدر انتظار تاکسی کولردار…
- آقا نگهدار
- بپر بالا
-قربون تاکسی تر و تمیز و مامانت برم!
صدای ترمز تاکسی پیچید توی حرفم.

948.jpgسال هاست حق و حقوق ما خورده شده است، سال هاست به دلیل پایین بودن آی کیویمان با ما به مانند گوسفند برخورد شده است. اما این روزها ما دیگر گوسفندهای سابق نیستیم، با اعتراضات مدنی خود در آینده ای نه چندان دور بالاخره به تمامی مطالبات قانونی و غیرقانونی خودمان خواهیم رسید! بع!

915.jpgسلطان محمود روزی در غضب بود. طلحک خواست که او را از آن ملالت برون آرد. گفت: ای سلطان نام پدرت چه بود؟ سلطان برنجید، روی بگردانید. طلحک باز برابر رفت و همچنان سؤال کرد.

916.jpg. تصور کن که داری به دختر مورد علاقت پیشنهاد ازدواج میدی درحالیکه داداش جودو کارش پشت سرت ایستاده باشه!
. تصور کن که دقیقا وقتی دوربین استادیوم وسط اونهمه تماشاچی روی تو زوم کنه که دستت تو دماغت باشه!

920.jpgدرویشی به دهی رسید. جمعی کدخدایان را دید آنجا نشسته، گفت: مرا چیزی بدهید و گرنه با این ده همان کنم که با آن ده دیگر کردم. ایشان بترسیدند، گفتند مبادا که ساحری یا ولیی باشد که از او خرابی به ده ما رسد.

2515.jpgکمتر کسی است که یک قسمت از سریال کالیفرنیایی «زورو»ی معروف را در تلویزیون خودمان دیده باشد و به تماشای آن علاقه‌مند نشده باشد.

2492.jpgاین که هر شرکت و کارخانه‌ای، محصول تولیدی خود را ـ حالا هرچه هست ـ با آخرین کیفیت ممکن بیرون بدهد و به بازار بفرستد؛ اتفاق خیلی خوبی است که موجبات رشد و ترقی خود آن شرکت را در درازمدت فراهم می‌آورد، مگر آن که صاحبان شرکت فقط جلوی بینی خودشان را ـ تازه اگر آن را عمل نکرده باشند ـ ملاحظه کنند و به سودی مقطعی و کوتاه‌مدت بیندیشند که آخر بی‌ذوقی است.

2498.jpgماه اسفند، سر همه ملت شلوغ پلوغ است. فلذا در این هفشده روز مانده تا پایان سال، می‌خواهم سنت حسنه کوتاه‌نویسی را رعایت کنم. بلکه شد. گرچه برای این حقیر درازنویس، کاری بس سخت و صعب می‌باشد. اما چاره‌ای نیست. مجبورم!...

2490.jpgروزهای پایانی سال، فقط سر ما و شما و کسبه محل شلوغ نیست. سارق‌های نامرد هم فرصت سرخاراندن ندارند. امیدواریم که کلانتری‌های هر محل، بشدت همه‌شان را بگیرند و حسابی سر آنها را بخارانند. البته آنها عموما کل تن‌شان می‌خارد!

2484.jpgالبته که شعار خوب، بد نیست. بخصوص اگر موجب یادآوری چیزهای خوب بشود و دردسرساز هم نشود. مثلاً شما همین شعار جدید زیست محیطی شهرداری را ملاحظه بفرمایید:«هرشهروند یک نهال»؛ جالب نیست؟ خب جالب است دیگر. اگر نبود که این قدر از سوی شهروندان درخت دوست با استقبال شدیداللحن مواجه نمی شد؛

2470.jpgبنزین برخلاف بنزن که چیز خوبی نیست و آلودگی هوا به دنبال می‌آورد و مدیریت‌های پتروشیمی مملکت را زیر سوال می‌برد؛ چیز کاملا خوبی است. بنده کسانی را می‌شناسم که کارت سوختشان را بلاتشبیه مثل عکس همسرشان می‌گذارند داخل کیف یا جیب بغلشان که یک لحظه ازشان جدا نشود. اسنادش هم موجود است.

2466.jpgسیاست درهای باز سیاسی و اقتصادی، در حد مجاز و منجر به احترام متقابلش، بسیار پسندیده است و حتی لازم است که لولاهای این درها هم هرازگاهی، روغنکاری شود. الحمدلله الان حتی در سبد کالا نیز روغن هست. در کلبه ما رونق اگر نیست، مهم نیست؛ چون روغن هست. ابوی خدابیامرز ما کرارا می‌گفت که اگر آدم روغن زیادی داشته باشد، لولاهای در خانه‌اش را هم چرب می‌کند.

2460.jpgشعرای خیالپرداز همچین شایعات درست کرده‌اند که: «غم بر کمر مور نهد بار گران را» سپس در ادامه عرایض منظوم خود به سبک برادران و خواهران سبک هندی، چنین توجیه و تعلیل کرده‌اند که: «در کشور لاغربدنان، کار به زور است». و الحق و الانصاف که چه موری، ضعیف تر و آسیب‌پذیرتر از بیمار؟....

2454.jpgاین که اوضاع ازدواج و طلاق ملت، هرچه بیشتر سروسامان بگیرد؛ یعنی به این شکل که درصد ازدواج بیشتر شود و درصد طلاق ـ که منفورترین حلال موجود است ـ کمتر شود؛ کار و ابتکار بسیار خوبی است که ذره‌المثقالی حرف و حدیث در آن نیست. اگرهم هست، در حد شایعات است.

2440.jpgدست آسمان خدا درد نکند با این برف خوشگل و قشنگش که حرف ندارد. آدم دلش نمی‌آید از ستادهای برف‌روبی درخواست کمک کند. ازبس که مدتی است بلاتشبیه مثل برف ندیده‌ها هستیم. چیه؟... آدم برف ندیده، ندیدید؟!.... بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم؛ ای کاش به جای این همه ستاد برف‌روبی، یک چندتا ستاد حرف‌روبی هم در جامعه مستقر می‌کردیم. جای دوری نمی‌رفت.

1989.jpgشخصی زیر درخت گردو ایستاده بود و می‌گفت: « خدایا! همه کارهایت درست است. فقط نمی‌فهمم چرا گردوی به این کوچکی را بالای این درخت بزرگ قرار داده‌ای ولی هندوانه به آن بزرگی را لای بته های کوچک!»

1988.jpgشخصی وارد یک آسیاب گندم شد. دید به جای اینکه یک انسان گندمها را آسیاب کند، چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده. قاطر میچرخید و آسیاب کار میکرد اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود.

1986.jpgعلامه حلی در سنین کودکی پیش دایی اش که محقق بود می‌رفت و درس میخواند وقتی درسی را یاد نمیگرفت یا شیطنت میکرد، دایی دنبالش می‌کرد تا تنبیه اش کند، علامه کوچک اما سریع یک آیه سجده دار میخواند و دایی اش به سجده می رفت، آن وقت خودش پا به فرار می‌گذاشت و فرار می‌کرد.

1985.jpgسلطان محمود غزنوی برای خود قبری ساخت، تا زمانی که مرد آن جا دفنش کنند. وقتی می‌خواست روی سنگ قبرش آیه ای از قرآن را بنویسد از نوکرش پرسید: «چه آیه ای را بنویسم بهتر است؟» نوکر جواب داد: این آیه از قرآن را بنویس: «هذه جهنم التی کنتم توعدون / این جهنمی است که همواره وعده اش به شما داده می‌شد!».

1984.jpgجوانی همیشه ریشش را با تیغ می‌تراشید. وقتی علت این کار را از او پرسیدند، گفت: «مادرم میگوید پسرم! اگر تو ریش بگذاری مردم فکر میکنند سنت زیاد است. آن وقت میگویند حتما مادرش هم پیر است پس بهتر است قید ریشت را بزنی!»

2007.jpgچند ساعت به تحویل سال مانده بود. بچه ها توی حسینیه جمع شده بودند و قرار بود در تاریکی دعای توسل بخوانیم و بعد چراغها را روشن کنیم تا سال تحویل شود مجلس باحالی شده بود و بچه ها هر کدام در حال خودشان بودند و اشک می ریختند. مداح با امام زمان (عج) صحبت می کرد که: «آقا جان یک نظری هم امشب به مجلس ما داشته باش»

2006.jpgیکی از رزمندگان شوخ طبع در زمان عملیات به سایر رزمندگان گفت: «بچه ها هر چه به دستتان رسید نخورید؛ خصوصاً تیر و ترکش. چون اینها بیت المال است و حساب و کتاب دارد. فردا باید جوابگو باشیم».

1975.jpgیکی از بچه ها با اشتها و میل تمام مشغول خوردن بود و لابه لای لقمه هایی که می گرفت، هر وقت فرصت نفس کشیدن پیدا می کرد، خیلی جدی می گفت:«بزرگان ما میگویند یکی از راههای مبارزه با نفس آن است که هر چه او میگوید بکن، مخالف آن را عمل کنی؛ حتی اگر بگوید عبادت کن.

1974.jpgفرمانده با شور و حرارت مشغول صحبت بود و تقسیم وظایف میکرد و گروه ها یکی یکی توجیه می شدند. یک دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند و به یک رزمنده نوجوان گفت: «پاشو با آن موتور سریع برو عقب این پیغام را بده».

1948.jpgهمه بچه ها داخل چادر جمع شده بودند و یک سره میگفتند و میخندیدند. هر کس جمله جالبی میگفت تا بچه ها را شاد کند. یکی از بچه ها اصلا حواسش به صحبت های ما نبود؛ فکرش جای دیگری بود. ساکت و آرام گوشه ای به کوله پشتی اش تکیه داده بود و با خودش فکر میکرد.