چگونه با ادب و با اخلاق باشیم؟

3064.jpgبر همگان واضح و مبرهن است که ما باید به دیگران احترام بگذاریم و به هر کسی که دیدیم سلام کنیم. البته باید یادمان باشد که در طول روز به یک نفر صد بار سلام نکنیم. چون من این کار را کردم و عمویمان به من گفت: ... ، خسته شدم آنقدر جواب سلام تو را دادم. عمویم راست می‌گوید. هر چند کمی بی‌ادب است و باید به پدربزرگم بگویم ادبش کند.

ما باید به معلممان احترام بگذاریم و او را دوست داشته باشیم. هر چند دوست داشتن بیش از حد معلم خوب نیست و باعث اذیت معلم و خودمان می‌شود. چند روز پیش کیف پول آقا معلم را دست هوشنگ دیدم. گفتم: هوشنگ کیف پول آقا معلم پیش تو چه کار می‌کند؟
هوشنگ گفت: چون من آقا معلم را بیش از حد دوست دارم، کیفش را یادگاری برداشته‌ام تا هر وقت دلم برایش تنگ شد کیفش را نگاه کنم. دیروز که دیدم هوشنگ فلک شد، فهمیدم دوست داشتن بیش از حد معلم خوب نیست.

ما نباید به دیگران دروغ بگوییم و به آن‌ها تهمت بزنیم و پشت سرشان غیبت کنیم. بابایمان دیروز می‌گفت: هیچوقت مثل آقای همسایه نباش که آشغال‌هایش را از پنجره توی کوچه پرت می‌کند و با زنش صبح تا شب جر و بحث و دعوا راه می‌اندازد. مامانمان داد زد: آقای نصیحت گو. چرا آشغال‌ها را چند ساعت پیش از پنجره به بیرون شوت کردی. بیا ببین چه بلبشویی شده. پلاستیک پاره شده و آشغال‌ها وسط خیابان پخش شده و گربه‌ها هجوم آورده‌اند وسط خیابان. الان یک ماشین یک گربه بینوا را زیر کرد. بابایمان یواشکی کنار پنجره رفت و کوچه را دید زد و گفت: من نبودم. آقای همسایه بود. مامانمان گفت: چرا دروغ می‌گویی خودم دیدم که تو پرت کردی. بابایمان در حالی که عرقش را پاک می‌کرد، یواش گفت: خانم پیش بچه بد آموزی دارد. اون روی سگ مرا بالا نیاور. مامانم گفت: اگر بالا بیاید مثلاً چی کار می‌کنی؟ بعد بابایمان یک کارهایی کرد و مامانمان کارهای بابایمان را جواب داد.
ما خودمان آنقدر فهم و شعور داریم که بقیه ماجرا را سانسور کنیم.

ما نباید شوخی‌های بی‌جا و بی‌معنی با همکلاسی‌ها و دوستانمان کنیم. مثلاً چند روز پیش حسن ما را هل داد و ما توی جوی آب افتادیم. گفتم: بهرام چرا این کار را کردی؟ فکر نکردی خطرناکه بهرام؟ گفت: شوخی کردم. من هم تمام کتاب‌ها و دفتر‌هایش را پاره کردم و با سنگ سرش را شکستم و بعد به خانه‌شان زنگ زدم و گفتم: بهرام تصادف کرده و الان وسط خیابان افتاده است. مادر بهرام غش کرد و پدرش یک سکته ناقص زد. من در حالی که غش غش می‌خندیدم گفتم: شوخی کردم. با مزه بود؟ ولی مثل اینکه شوخی‌ام زیاد با مزه نبود.
من از این انشا نتیجه می‌گیرم که انشا من بهترین انشا دنیاست و معلممان باید به من بیست بدهد. البته این فقط یکی از هنر‌های من است و من هنرهای دیگری هم دارم به قول خواهرمان از هر انگشتم یک هنر می‌زند بیرون. که اگر تعریف از خود نباشد در انشاهای بعدی در مورد این هنر‌ها صحبت می‌کنم.
در پایان از بهرام و هوشنگ و خانواده عزیزم که من را در نوشتن این انشا یاری کرده‌اند تشکر می‌کنم.

علیرضا لبش

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید