نمایش در نمایشگاه کتاب!

3261.jpgبعد از تبلیغات فراوانی که در رسانه های جمعی و غیرجمعی پیرامون برگزاری نمایشگاه کتاب صورت می پذیرد، جو حاکم تاثیر خودش را بدجوری گذاشته و تصمیم می گیرد به نمایشگاه کتاب سری بزند، آن هم نه به دلیل اشاعه فرهنگ کتاب خوانی و نه به دلیل افزایش یک تنه سرانه مطالعه کشور به بیش از 2 دقیقه! بلکه به دلیل پز روشن فکری حاصل از بازدید نمایشگاه! در فیس بوک پستی شیر می کند و می نویسد که امروز از نمایشگاه کتاب دیدن خواهد کرد و دوست دارانش می توانند او را در این عمر خطیر همراهی کنند. دوست داران نیز بعد از لایک های فراوان و قربان صدقه های مکفی اظهار می کنند که «خوش به حالت. ای کاش من هم می توانستم بیایم» و «برو عزیزم بهت خوش بگذره» و «جای منو هم خالی کن». ولی همین که می خواهد راهی نمایشگاه شود، با خودش فکر می کند با این سر و وضع که نمی توان به مکانی فرهنگی رفت. به هر حال کار فرهنگی آداب و رسوم خاص خودش را دارد و با ظاهر معمولی نمی شود روشن فکر به نظر آمد. بنابراین بعد از صرف کلی هزینه برای درآوردن ادا و اطوار و بزک دوزک و پوشیدن چندین مدل لباس نامربوط به یکدیگر، بالاخره خودش را به شکلی عجیب و غریبی در می آورد که نزد عموم به تریپ هنری معروف است و سپس راهی می شود.

در میانه راه به کافه ای می رسد که دود سیگار از پنجره های آن به شکلی بیرون می آید که گویی آتشفشان نیمه فعالی است و هر لحظه فوران کرده و سیلی از روشن فکرها را به شکل مواد مذاب به بیرون پرتاب می کند. در کافه می نشیند و با دود کردن سیگار ژست روشن فکری می گیرد و در حالی که فرق پارک دوبل و اسپرسو دوبل را نمی داند، یک عدد اسپرسو سفارش می دهد تا حجم روشن فکری اش با خوردن قهوه ای تلخ چند برابر شود و با ظاهری معقول تر و مورد پسندتر به نمایشگاه برود! همین طور که هورت هورت روشن فکری را بالا می کشد زیر چشمی به دیگران نگاه می کند که آیا متوجه می شوند که او می خواهد به نمایشگاه کتاب برود یا نه؟! معلوم است هیچ یک از اعضای کافه آدم های فهیمی نیستند و متوجه نمی شوند قرار است کار فرهنگی انجام دهد. بعد از اینکه از محضر کافه محترم به قدر کافی مستفیض شد، تصمیم می گیرد در این جو ضد فرهنگ و هنر باقی نماند و آنرا ترک کند.

وقتی وارد نمایشگاه می‎شود، بوی همبرگر تنوری طوری به مشامش می رسد که هوش از سر می رباید. احساس گرسنگی تمام وجودش را احاطه می کند و چشمانش سیاهی می رود. هر کس از کنارش عبور می کند را به شکل همبرگری دوپا می بیند که از خورده شدن می گریزد. تصمیم می گیرد قبل از خرید کتاب شکمش را سیر کند تا با خیال راحت و بدون دغدغه شکم، به خرید کتاب بپردازد. ولی چیزهایی در مورد گیاه خواری شنیده که به او اجازه نمی دهد همبرگر سفارش دهد. بعد از کلی مجادله درونی و مبارزه با هوای نفس بالاخره غذا سفارش می دهد، ولی برای اینکه در یک مکان فرهنگی کار غیر فرهنگی نکرده باشد، همبرگرش را دور می اندازد و نان و گوجه و کاهو را با اشتیاق کامل فرو می دهد! شکمش که سیر شد، وارد اولین غرفه می‎شود، ولی انقدر خسته است که میل دست گرفتن کتاب را هم ندارد و بعد از چند دقیقه تصمیم می گیرد به خانه برگردد تا خستگی یک روز سخت نمایشگاه گردی را به در کند.

وقتی به خانه می رسد، گویی فوج عظیم طرفداران منتظرند تا ببینند که چه اتفاقی در نمایشگاه برایش افتاده. بلافاصله وارد فیس بوک می شود و در پستی انتقادی، از فضای سنگین نمایشگاه شکایت می کند و از گرانی دوباره کتاب ها می نالد و تیغ سانسور را به سخره می گیرد و برخورد بد غرفه داران را تقبیح می کند و شلوغی بیش از حد نمایشگاه را مذمت می نماید. دوست دارانش نیز در زیر پست ابراز می دارند که آنها نیز نمایشگاه امسال را نپسندیده اند و اصلا ارزش رفتن نداشته و متاسفند برای فرهنگ و هنر این مرز و بوم. به این ترتیب نمایشگاه امسال را هم پشت سر می گذارد و منتظر اتفاق فرهنگی هنری بعدی می نشیند!

شایان حسین نژاد

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید