لحاف بالایی

958.jpgابوبکر ربابی، خرمغزی چنگی را به خانه برد. زمستان سخت بود. شب بخفتند، خر مغزی را از سرما خواب نمی‌برد. گفت: خواجه ابوبکر چیزی بر من انداز. حصیر پاره‌ای در خانه داشتند، بر او پوشانید. زمانی دیگر بگذشت، گفت: چیزی بر من انداز. نربانی در خانه بود، آن نیز بر بالای او نهاد.

زمانی دیگر گفت: چیزی بر من پوشان. از سوی دیگر همسایگان در خانهٔ او رخت شسته بودند، طشتی پر آب آنجا نهاده بود. ابوبکر آن نیز بر بالای نردبان نهاد. خرمغزی بجنبید، پاره آب از سر طشت بجست و به سوراخ‌های حصیر فرو رفت و بدو رسید. بانگ زد که: خواجه ابوبکر لطف کن لحاف بالایین از من بردار که هزار دانه عرق کردم.

عبید زاکانی

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید