حکایت خیاط و پسرانش

3006.jpgدر سال‌های بسیار دور در کشوری بسیار دور آدم‌های بسیار دوری می‌زیستند که اکثریتشان از شعور و فرهنگ، بسیار دور بودند. در یکی از شهرهای این کشور خیاطی زندگی می‌کرد که فرقی با بقیه خیاط‌ها نداشت. این خیاط دو پسر داشت. پسران این خیاط مانند پسران بسیاری مردمان آن شهر کم‌شعور بودند.

روزی پسر اول به نزد پدر رفت و گفت «پدر مرا پندی ده.» پدر گفت «پند می‌خواهی چه کار؟» پسر گفت «می‌خواهم به من پندی دهی و خلاف آن عمل کنم تا هم خون به دلت بکنم و هم کم‌شعورتر از چیزی که هستم بشوم.» پدر گفت «پسرم تو کم‌شعور نیستی. تو کاملا بی‌شعوری. مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟ در خیابان که مثل حیوان رانندگی می‌کنی. مثل حیوان با آدم‌های دیگر درگیر می‌شوی. کتاب که نمی‌خوانی. دختران مردم را که متلک‌باران می‌کنی. لباس‌های کوتاهی می‌پوشی که وقتی کوچکترین حرکتی به اندامت می‌دهی تا منتهاالیه‌ات معلوم می‌شود. فرق رئیس جمهور و نماینده مجلس را که نمی‌دانی، ولی در هر انتخاباتی در ستادهای انتخاباتی می‌پلکی. هر وقت درآمدی نداری، به مادرت می‌گویی زن می‌خواهم و هر وقت درآمدی داری، قید ازدواج را می‌زنی. در خیابان که تف می‌کنی. در صف خودپرداز کله‌ات را درون حلق نفر جلویی که می‌بری. در صف نانوایی که با هیکل گنده‌ات از همه جلو می‌زنی. واقعا این همه دلیل برای اثبات بی‌شعوری‌ات کم است؟» پسر سرش را پایین انداخت و به نظر می‌رسید که به فکر فرو رفته است.

چند لحظه بعد پسر دوم پیش پدر آمد و گفت «پدر مرا پندی ده.» پدر گفت «پند می‌خواهی چه کار؟» پسر گفت «می‌خواهم به من پندی دهی و خلاف آن عمل کنم تا هم خون به دلت بکنم و هم کم‌شعورتر از چیزی که هستم بشوم.» پدر گفت «پسرم تو کم‌شعور نیستی. تو بدون شک بی‌شعوری. تا لنگ ظهر که خوابی. هزار جلد کتاب خریده‌ای و می‌گویی همه را خوانده‌ای ولی ذره‌ای بر شعور و درکت اضافه نشده. از ظهر تا شب که داخل کافه‌ها می‌پلکی. آب دست مادرت نمی‌دهی، ولی ادعای نگرانی برای فرهنگ و اجتماع داری. می‌گویی به سر کار می‌روم اما هنوز پول لباس‌های مارک‌دارت را از من می‌گیری. ناخنت را برای فرو کردن در بینی‌ات بلند می‌کنی ولی به همه می‌گویی به خاطر نواختن ساز این کار را کرده‌ای. واقعا این همه دلیل برای اثبات بی‌شعوری‌ات کافی نیست؟» پسر سرش را پایین انداخت و در ظاهر به فکر فرو رفت.

پسران خیاط به هم نگاه کردند و سرشان را تکان دادند. خیاط بعد از حرف‌هایش کمی سبک شده بود و منتظر شنیدن «پدر تو راست می‌گویی. ما واقعا نمی‌توانیم از این چیزی که هستیم بی‌شعورتر بشویم. از این به بعد می‌خواهیم باشعورتر باشیم.» از پسرانش بود. در همین حال و هوا بود که پسرانش رو به او کردند و گفتند «پدر تو راست می‌گویی. ما واقعا نمی‌توانیم از این چیزی که هستیم بی‌شعورتر بشویم. از این به بعد می‌خواهیم بی‌خیال بی‌شعورتر شدن بشویم و فقط به خون به دلت کردن اکتفا کنیم.» پسران بعد از گفتن حرفشان از پیش خیاط رفتند و خیاط مستأصل به افق خیره شد و زیر لب خواند «باشعوری گر نباشد کار مشکل می‌شود/ کره‌خر زادن به از فرزندهای بی‌شعور»

پدرام سلیمانی

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید