لطیفه و پيامک

روز مبادا

زن: بیا این گوشواره‌ها را بفروش تا کرایه خانه عقب افتاده را بپردازیم.
مرد: نه، آن را بگذار برای روز مبادا.
زن: از روز «بادا، بادا...!» تا حالا، هر روزمان «مبادا»ست، کجای کاری؟!

گل آقا

نیم‌عمر و کلّ عمر

نحوی در کشتی بود. ملاح را گفت: تو علم نحو خوانده‌ای؟ گفت: نه. گفت: نیم عمرت بر فناست.
روز دیگر تندبادی پدید آمد، کشتی می‌خواست غرق شود. ملاح او را گفت: تو علم شنا آموخته‌ای؟ گفت: نه. گفت: کل عمرت بر فناست!

عبید زاکانی

جزای گاز گرفتن

وقتی مزید را سگ گزید {گاز گرفت}. گفتند: اگر می‌خواهی درد ساکت شود، آن سگ را ترید بخوران. گفت: آن گاه هیچ سگی در جهان نماند مگر آن که بیاید و مرا بگزد.

عبید زاکانی

اگر می‌توانستم

عسسان {پاسبانان} شب به مردی مست رسیدند، بگرفتند که برخیز تا به زندانت بریم. گفت: اگر من به راه توانستمی رفت، به خانهٔ خود رفتمی.

عبید زاکانی

بیماری گرسنگی

قلندری نبض به طبیب داد. پرسید که مرا چه رنجی است؟ گفت: تو را رنج گرسنگی است و او را به هریسه مهمان کرد. قلندر چون سیر شد، گفت: در تکیّهٔ ما ده یار دیگر همین رنج دارند.

عبید زاکانی